الشيخ الصدوق ( مترجم : مسترحمي )

119

علل الشرايع ( فارسي )

و يوسف زيباترين مردم زمان خود در حسن و جمال بوده ، و ( راعيل ملقب بزليخا همسر عزيز مصر در تربيت يوسف كوشش بسيار ميكرد و نهايت رسيدگى را مينمود تا ) زمانى كه آن حضرت به حد رشد و بلوغ رسيد ( زليخا ) همسر پادشاه عاشق ( دلباخته ) او شد و به او ابراز و اظهار عشق مينمود و حضرتش را بسوى خود ميخواند و ليكن آن حضرت ( پاكدامنى خود را حفظ مينمود و ) نمىپذيرفت و ميفرمود : معاذ الله من از خاندانى هستم كه ( شرف و تقوا را پشت در پشت بميراث برده‌اند و پيرامون أعمال زشت نميگرديدند و ) زنا نميكنند ، زليخا ( كه فريفته جمال يوسف و غرق شهوت گرديده و كاسه صبرش لبريز شده بود در كمين بود تا روزى آن حضرت را در اطاقى تنها ديد ، چون آن حضرت هميشه خود را مخفى ميداشت و در اطاقها پنهان ميگرديد ، زليخا وقت را غنيمت شمرد و ) دربها را محكم بست و به آن حضرت درآويخت و گفت مترس و خود را به روى آن حضرت انداخت . حضرت يوسف ( با كوشش و زحمت فراوان ) خود را از دست زليخا ( ى ديوانه شهوت ) رهائى داد و گريخت و دربها را ( يكى بعد از ديگرى ) گشود كه زليخا از عقبش رسيد و از پشت سر پيراهنش را گرفت و كشيد تا پاره شد . و در كشمكش بودند كه شوهر زليخا رسيد و ايشان را در آن حال ديد ، زليخا ( كه ارادهء خيانت داشت ترسيد بمبناى « الخائن خائف » و براى رفع تهمت از خود سبقت گرفت و گناه را به گردن يوسف انداخت و ) گفت : جزاى كسى كه ارادهء خيانتى باهل تو كند نيست مگر آنكه بايد او را بزندان بفرستند و يا بعذابى دردناك مبتلا سازند ( كه او را سخت بزنند و ذليل و خوار نمايند و او را به كارهاى مشكل و دشوار وادارند ) . پادشاه تصميم گرفت كه يوسف را تنبيه كند ( و سخت برآشفت و عتاب و خطاب كرد ) يوسف ( مظلوم و متهم براى تبرئه خود ) فرمود : بخداى يعقوب قسم ارادهء بد و خيانت نسبت باهل تو نكرده‌ام ( و چنان نيست كه زليخا ميگويد ) بلكه او به من درآويخته بود و ميخواست مرا به معصيت ( خدا ) وادارد ( و بالهام خدائى فرمود اگر